سفارش تبلیغ
صبا ویژن
درباره وبلاگ

سلام من دختری 13ساله هستم .این وبلاگ اولین تجربه ی منه امیدوارم که از این وبلاگ خوشتون بیاد و شما بتونین از این وبلاگ استفاده کنین .
پیوندها
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 28
بازدید دیروز: 12
کل بازدیدها: 52282



مهدی موعود
پنج شنبه 91 مهر 27 :: 10:5 عصر ::  نویسنده : فاطمه زهرا       

 

  وقتی که تنهایی میاد ، حس می کنم که بی کسم
ثانیه ها نمی گذرن ، هیچ موقع فردا نمیآد
دلم دیگه زندگی رو با اینهمه درد نمیخواد
.
.
.
دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام
دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام…
.
.
.
گاهی تنهایی آنقدر قیمت دارد که درب را باز نمی کنم
حتی برای “تو” که سالها منتظر در زدنت بودم
.
.
.
اگر تنهایی ام چشم مرا بست / اگر دل از تنم افتاد و بشکست
فدای قلب پاک آن عزیزی / که در هر جا که باشد یاد ما هست
.
.
.

من و غم همچون برادر ، دست الفت داده ایم
رشته ی این دوستی محکم کند تنهایی ام
.
.
.
غربت آن نیست که تنها باشی / فارغ از فتنه ی فردا باشی
غربت آن است که چون قطره ی آب / در به در ، در پی دریا باشی
غربت آن است که مثل من و دل / در میان همه کس یکه و تنها باشی
.
.

.

غریبانه شکستم من اینجا تک و تنها / دل خسته ترینم در این گوشه دنیا
ای بی خبر از عشق که نداری خبر از من / روزی تو آیی که نمانده اثر از من
.
.
.

تنهاییم را به گردن هیچکس نمی اندازم
گردن هیچکس تاب این همه سنگینی را ندارد !
.
.
.
پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا ، دلم تنهاست

 




موضوع مطلب :


شنبه 91 مهر 15 :: 6:54 عصر ::  نویسنده : فاطمه زهرا       

 


جـــان عـــآلم بر لب آمــــد ای خــــــدا....
ولـــی مهـــــــــدی نیامد.....
چشـــــم دنیــــــآ پــر ز خــــــون شــــد....
ولـــی مهــــــــدی نیـــــامــــد.....

********************************

چه جمعه ای... چه غروب غریب ودلگیری...
چرا سراغی از این جمعه ها نمی گیری؟
مسافری که هنوز و همیشه در راهی!
کجای راه سفر مانده ای به این دیری؟
به پیشواز تو آغوش زندگی جان داد
بیا پیاده شو از این قطار تأخیری...
چقدر پیر شدی روی گونه هایم اشک!
تو سال هاست که از چشم من سرازیر...
چقدر ماندی در بند انتظار ای دل!
شدی شبیه دیوانگان زنجیری...
چقدر شاعر مفلوک! قلبت از سنگ است
چطور از غم دوری او نمی میری...




موضوع مطلب :


یکشنبه 91 مهر 9 :: 11:1 عصر ::  نویسنده : فاطمه زهرا       

http://s1.picofile.com/file/6958198188/%DA%AF%D9%84_%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3.jpg

ســرورم!

به آسمان خیره میشوم و در لایه لایه آسـمان به دنبای نگاه تو میگردم، در حالی که دفتر سپید فطرتم را با مداد های گناه سیاه کرده ام.چگونه با تو حرف بزنم وقتی هنوز قلب غبار آلودم را در چشمه ی صفا و رحمت تو نشسته ام، هنوز با "عِـطر گل ها
ی نرگس ِ" تو به خواب نرفته ام و با "عبور نرم نسیم پاییزی" بیدار نشده ام.


نمیدانم لایقم میدانی یا نه؛ اما با همه معصیت هایم به ظهور مقدست ایمان دارم.


سرورم با یاری ات بندگی را آغاز میکنم.وقتی دست های دعایم را برای ظهورت بالا می برم، احساس میکنم دست مهربانی، دست هایم را میگیرد و با هم به اوج آسمان معنویت پرواز میکنیم.


ای عشق ابدی من «العجل،العجل تا انتظارت مرا از پای در نیاورد و ظهورت در زمان جوانی ام باشد تا در نبرد عدالت یاری ات کنم.»





موضوع مطلب :


یکشنبه 91 مهر 9 :: 7:8 عصر ::  نویسنده : فاطمه زهرا       

 

محمد عابدینی

 

سلامِ قـلبِ مـرا کـی جواب خواهی داد؟
پیامِ تشنه لـبان کـی به آب خواهی داد؟

 

طـلـوعِ گـمـشده در شـرقِ غـربـتستان را
حواله سوی کدامین سراب خواهی داد؟

 




موضوع مطلب :